|
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار یا یار به من یا هردو بمیریم و به پایان برسیم
عشق را بی سبب عنوان مکن خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن
دوباره باز خواهم گشت... نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه... ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت... و چشمان تو را با نور خواهم شست... به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد... رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد... به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...
باز عید آمد مردم همه در کار شدند همه خوشحالند و من در طلب یار شدم باز آمد ربیع و همه خوشحال ز یار من ِ مسکین که ندارم گرفتار شدم * * * هرکه بینی به کنجی نشسته با دوست چشم من خیره به در ، در طلب یار نکوست همه فرهاد به شیرین بهر تبریک شدند دل رنجیده من منتظر پاسخ اوست * * * تا که دستش بدیدم به دست دگری گویی شادی ز دل رفت به قصد سفری بارالها چو نگارم خوش است با هر کس مگذارش که بیند غم بی همسفری * * * دل من ، ای دل رمجیده چه خواهی از یار عبث امید مبند بر دگری ، دست بدار تو که غمخوار نداری غم کس را چه خوری؟ شاید این قسمت توست ، در کارش سنگ میار ------------------------------------------------------------ مهدی قوامی
ياد دارم يک غروب سرد سرد مي گذشت از توي کوچه دوره گرد. کاسه و ظرف سفالي ميخرم
فقط اینو می خواستم بگم: کاش می شد همچو آواز خوش یک دوره گرد زندگی را بار دیگر دوره کرد
اینم دوتا از شعرایی که خودم سرودم قدر ناشناس منم مجنون و لیلایم تو بودی ، که آسایش ز چشمانم ربودی ولی ای کاش نمی دادم دلم را ، به تو ای بی وفا که بی وجودی شکسته شیشه قلبم ، مگر با تو چه بد کردم ؟ ولی ای کاش می دانستی ، چرا راه تو سد کردم کنم لعنت به روز آشنایی ، دو صد لعنت به آن روز جدایی نگویم من سخن از تو به هر کس ، همن دانم که خلی بی وفایی نمی خواهم محبت را ز هر کس ، نداند قدر طاووس جغد و کرکس که کس را ما ندانستیم که باشد ، که ناکس گشته ما را مالک و کس خدا آرَد همان روزی که دانیم ، بسی بازیچه اندر این جهانیم محبت گشته نادر در بر ما ، چرا ما قدر کدیگر ندانیم؟ مهدی قوامی حرف دل یکی آمد ز من پرسید ، چرا اینگونه غمگینی به او گفتم به دل خورده ، یکی شمشیر سنگینی دلم آتش گرفت از غم ، نوازش نیست مرا یکدم یکی را دوست می دارم ، ندارد دوست مرا آنهم خدا داند دگر باری ، اگر قلبم کند یاری توانم هست کنم با عشق ، همی آواز دلداری به خلوت با خودم گویم ، دگر عشقی نمی جویم اگر کس خواهدم روزی ، خودش باید شود سویم غرور خود شکستم من ، که جویم عشق پاکی را نجستم عشق پاکی را ، سیه کردم غروری را
چرا وقتی که آدم تنها می شه غم و غصش قد یه دنیا می شه ... میره یه گوشه ی پنهون می شینه اونجا رو مثل یه زندون می بینه غم تنهایی اسیرت می کنه ! تا بخوای بجنبی پیرت می کنه ! وقتی که تنها می شم ... اشک تو چشام حلقه می زنه ... !!!
سلام دوستان ولنتاین بر همه عاشقا مبارک این روزو کسی به من تبریک نگفت ولی من به همه کسایی که دوستشون دارم تبریک می گم هر کجا و با هرکی هستن همیشه خوشبخت باشن به امید اینکه یه روزم . . . ! اینم چندتا عکس قشنگ
گفتی که تورا دوست ندارم تی دوست گفتی که ز تو صد گله دارم ای دوست این را تو بدان اگر که دل شکسته ای من هم دلی شکسته دارم ای دوست
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که صبر کن و گوش به من دار گفتی که نه ، باید برم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولیکن تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
چرا با من ، فقط با من ، نمی شه چهل چراغ چشم تو روشن چرا با تو ، فقط با تو ، نگاه من نمی شه لایق خواستن نگاه کن من چه بی اندازه از ، عشق تو پر هستم چگونه در سیاهی دو چشمان تو گم هستم چگونه می رسم با تو ، به دنیای شکوفایی چگونه می شکنم بی تو ، در اندوه شکیبایی چگونه می کشم با تو ، به دوشم بار تنهایی چگونه می برم بی تو ، امروز و به فردایی نذار تا این همه خواستن ، سبب ساز جدایی شه دلیل مرگ یک عشقه ، هنوز با تو خدایشه
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و ویرانه خویش * * * می برم تا که در آن نقطه دور شست و شویش دهم از رنگ گناه شست و شویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه * * * می برم تا ز تو دورش سازم زو تو ای جلوه امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال * * * عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب ، خونین دل می روم ، از دل من دست بدار
پیداست غم عشق تو از رنگ نگاهت سوگند به چشمان تو حاشا شدنی نیست بی مرحم اعجاز نگاه تو عزیزم این کهنه ترین زخم ، مداوا شدنی نیست بعد از تو نبندم ، دل بر کسی آری عشق دگری در دل من جا شدنی نیست باور بکن این زندگی اندر منظر من بی منظر چشم تو ، زیبا شدنی نیست افسرده ترین است دلم بی تو بهارا این باغ خزان دیده ، شکوفا شدنی نیست یخ بسته وجودم ز زمستان جدایی برف غمت از دشت دلم پا شدنی نیست گفتم ببرم خاطه عشق تو از یاد هرچند که کوشیده ام ، اما شدنی نیست دیریست بدنبال تو می گردم و افسوس این گمشده انگار ، که پیدا شدنی نیست
عاشقا آی عاشقا ، عشق من رنگ خزونه تب من رنگ شقایق ، توی دشت بی نشونه هستی و یکسره باختن ، موندن و سوختن و ساختن اول عاشقی اینه ، آخر عاشقی اونه * * * عاشقا آی عاشقا ، اون می گفت برام می میره اون که می گفت از محبت تا من و از من بگیره دیگه تو نگاه گرمش واسه من حرفی نمونده بارون محبتی نیست دیگه قلبش یه کویره * * * روزی روزگاری داشتیم ، شوق انتظاری داشتیم توی شهر عاشقی ها ، پاییز و بهاری داشتیم تو دیار بی کسی ها ، گل آرزو می کاشتیم واسه ی یه لحظه دیدن ، دل بی قراری داشتیم * * * آشیونه رو بهم ریخت ، بازی دست زمونه من یه سرگردون عاشق ، اون نمی خواد که بمونه توی چشماش نمی خونم قصه های آشنایی
عشق جوانه می زند به لطف یک نگاه تو و من سکوت می کنم به احترم آه تو صبح خبر ندارد از کرانه های روشنت شب نرسیده می رود ز شرم چشم ماه تو تو لحظه ای که بنگری به چهره فرشته ات فرشته عهد می کند که خط زند گناه تو تو در وجود شعر من همیشه تازه مانده ای منم که کهنه می شوم ، و می شوم تباه تو نگاه پر طلاتمت نصیب چشم من نشد هنوز چشم بسته ام به گرد خاک راه تو تو هم بخاطر دلم دوباره آه می کشی
|
About
تقدیم به سبزترین بهار زندگانیم Archivesاردیبهشت 1388فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 Authorsمهدیداوود عباسی Links
شهر عشق ما |